Wednesday, 24 May 2017

شب به کام زاهدان افتاده است
دل به دام عاشقان افتاده است
امشب اینجا من چرارسواترم
نوبت جام شراب وپیمانه است

Monday, 22 May 2017


امشب ازرندان گریزان می شوم
درمیان مه رویان پنهان می شود
ساعتی فرصت بده با اشتیاق 
خاک پایت در بیابان می شوم 
هر که آمدبرمزارم اشک ریخت 
اوبداندتاسحرهردم پریشان می شوم 
خواب خوش تقسیم جهل واشتیاق
خسته ازخود من پشیمان می شوم 
ساقی جاهل بریزد خون من درجام تو
تا ببارداشک من هرقطره دریا می شوم 
اززمین وآسمان غم می رسدبرجان من
تابدانی دردل شب ازتوپنهان می شوم
بس جدا شد ناله هایم زین قفس
با توچون هستم  درمان می شوم
تمرین شعر برای آرامش خودم
غلام حسین حاجی آقا

Sunday, 21 May 2017



سروتنهایی من دربادعصیان هوس
خواب خوش درخلوت دلدارداشت
چون به عشق معشوق دیوانه گشت 
طعمی ازمیوه های این باغ داشت

Saturday, 13 May 2017


نگاه سردساحل به قایق شکسته
نصیحت امواجی بود برپیکرش
پرنده ای غمگین بر لاشه ماهی مرده
داستان استقامت می خواند
عبورازخط آغازی بی انتها
فرار لحظه های تو
خواب خوش خوشبختی
دررویای خودگیسوان تورامی بافد
تابه عشق عروسی خوبان
جشن گل برپاکند
اما رویا هوس نبود 
دردی بود بی پایان
سلامی بودبی جواب
رویاهوسی بود بی هدف 
خوابی بود درانتظارشفا
سال ها می گذردتا این درد سنگین
دهان بازکند برمزارما 
وتو با پرسشی که خودت  پاسخ آن هستی
فریادخواهی زد دیوانگان چرا سفید می پوشند

Friday, 12 May 2017



خواب پریشان پروانه را
شمع به آتشی گرفت وخندید
برمزار عشق
درخواب اسب آرزوی من
سواری نشسته درانتظارتو 
و می پرسد از خطر
ساحل به امیدامواج خروشان
قصه های دلش رابه باد می گوید
من زنبوری را می بینم 
که شهد می برد و شبنمی که
درصبح آواز می خواند برای تو
اما زمستان گذشت وآدمک برفی 
در شبی بدون من پرواز کرد
من لاک پشتی را می بینم که
درلاک خودم خجالتی است
چراغی که در ویرانه ای
درویشی را داستانی از قناعت می خواند
من پیرزنی رامی بینم که 
نگاه لرزانش بر امام زاده ای
طلب شفای کودکی رادارد
چه کنم بادرد- وقتی فرزند آرزو
دردامن سحر به مرگ پروانه ها می نگرد 
سکوت می پرسد حقیقت را از من
ناله ها قیام می کنند 
در لحظه های ناامیدی 
این جا شهر سوخته است
هرکس بال پروانه ای را می سوزاند
فردا من با زهم می پرسم 
از ماه داستان خلقت آسمان را
شعر-حاجی اقا
ازچه خوابم راپریشان می کنی 
دیده گانم رااشک باران می کنی
تا که هستم درغم وتنهایت 
روزگارم راتیرباران می کنی

Thursday, 11 May 2017


این قصه های من پایانی نیست
در شب بارانی دلم
انگار خنجری می زنند درشب
برقلب کبوتران حرمم
تا کجا باید تحمل کنم
هم چنان باران می بارد
دستانم خالی است 
اما همچنان باران می آید 
همچنان کودکان گرسنه می خوابند
شب سیاه است وسرداست
بازهم باران می بارد
گوش ها نمی شنود ودیده هانمی بیند
این شب سرد همچنان می تازد
بردل های پریشان
نگاه کن به آن سوی سرزمین نور
ایستاده در انتظار تو 
فردا آسمان دلت آسمانی است
مونترال - حاجی اقا-رها می شوم